دل چون شیشه خود گر تهی از باده کنی
کوری دیو هوا، پر ز پریزاده کنی
۱آنچه از مهلت ایام نصیب تو شده است
آنقدر نیست که برگ سفر آماده کنی
۲بنده آزادکنان بند خود افزون سازند
سعی کن سعی، دل از خواجگی آزاده کنی
۳می شود چتر تو خورشید قیامت فردا
دست خود گر سپر مردم افتاده کنی
۴گریه ای کز سر مستی است، نکردن اولاست
آب تا چند ز تزویر درین باده کنی؟
۵نشود جمع نظربازی خوبان با زهد
این گلی نیست که در دامن سجاده کنی
۶شربتی نیست غم او که به تلخی نوشند
روترش چند به این رزق خدا داده کنی؟
۷چون صدف آبله دست تو گوهر گردد
اگر از زنگ هوس آینه را ساده کنی
۸دل چو آزاد شد از خدمت او دست بدار
این نه سروی است که در پیش خود استاده کنی
۹پرده عشرت جاوید بود غم صائب
تو برآنی که دل از قید غم آزاده کنی
۱۰