چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟
جمع شو تا هم از آیینه خود رو بینی
۱دیده بر شست گشا، چند ز کوته نظری
تیر مژگان ز کمانخانه ابرو بینی؟
۲حسن لیلی نبود پرده نشین ای مجنون
چند بنشینی و بر دیده آهو بینی؟
۳بالغ آن روز شود جوهر بینایی تو
که تو این دایره را چشم سخنگو بینی
۴گوی شو در خم چوگان سبکدست قضا
تا چو گردون سر خود در قدم او بینی
۵جنگ با گردش افلاک ز کوته نظری است
جنبش تیغ همان به که ز بازو بینی
۶تو که بر سینه الف می کشی از جلوه سرو
آه ازان روز که آن قامت دلجو بینی
۷صحبت جسم و روان زود ز هم می پاشد
این نه سروی است که دایم به لب جو بینی
۸کشتی شرم تو آن روز شود طوفانی
که نهان کرده خود را به ترازو بینی
۹می کنی دست طلب از مژه شوخ دراز
از تهی چشمی، اگر کاسه زانو بینی!
۱۰صائب از پرده افلاک قدم بیرون نه
تا چو خورشید دو صد لاله خود رو بینی
۱۱