به خبر چند تسلی ز رخ یار شوی؟
سعی کن سعی که شایسته دیدار شوی
۱چند چون طوطی بی حوصله از بی بصری
به سخن قانع ازان آینه رخسار شوی؟
۲این که از داغ جدایی جگرت می سوزند
غرض این است که لب تشنه دیدار شوی
۳نیست چون حوصله دیدن بی پرده ترا
به که قانع به نگاه در و دیوار شوی
۴تا تو از شادی عالم نکنی قطع امید
به غم عشق محال است سزاوار شوی
۵بادپیمایی گفتار ندارد ثمری
لب فرو بند که گنجینه اسرار شوی
۶چون نداری پر و بالی که شوی واصل بحر
در ره سیل همان به که خس و خار شوی
۷گرچه چون صبح ترا موی سیه گشت سفید
نشد از خواب درین صبح تو بیدار شوی
۸وضع دنیا شود از مستی غفلت هموار
مصلحت نیست درین غمکده هشیار شوی
۹مبر از درد شکایت به طبیبان زنهار
که ز یک درد به صد درد گرفتار شوی
۱۰پرده بردار ز پیش نظر کوته بین
مگر از عاقبت خویش خبردار شوی
۱۱نتوان دل ز عزیزی به سهولت برداشت
جهد کن جهد که در چشم کسان خوار شوی
۱۲گر بری غنچه صفت سر به گریبان صائب
بی نیاز از گل و دلسرد ز گلزار شوی
۱۳