بی حجابانه به آغوش کجا می آیی؟
که به صد ناز در اندیشه ما می آیی؟
۱مگر از سیر خود ای ماه لقا می آیی؟
که عجب در نظر من به صفا می آیی؟
۲می چکد خون ز دم تیغ نگاهت امروز
مگر از طوف مزار شهدا می آیی؟
۳کیست زان جلوه مستانه نگردد بیهوش؟
که ز سر تا به قدم هوش ربا می آیی
۴می توان یافت ز رخساره گندم گونت
کز بهشت ای صنم حورلقا می آیی
۵که به رخسار تو گستاخ نظر کرده، که باز
شسته رو از عرق شرم و حیا می آیی
۶سر خونریز که داری، که ز خلوتگه ناز
مست و خنجر به کف و لعل قبا می آیی
۷چون نثار قدمت خرده جان را نکنم؟
که روان بخش تر از آب بقا می آیی
۸چون کنند از تو نهان راز دل خود عشاق؟
که به رخساره اندیشه نما می آیی
۹کرده ام هاله صفت قالب خود را خالی
گر به آغوش من ای ماه لقا می آیی
۱۰در بساطم نگه بازپسینی مانده است
گر به سر وقت من ای سست وفا می آیی
۱۱می کنی خون به دل باغ بهشت از تمکین
تو به غمخانه عشاق کجا می آیی؟
۱۲گشت خوشید جهانتاب ز مغرب طالع
کی ز مشرق بدر ای ماه لقا می آیی؟
۱۳روی چون آینه پنهان مکن از سوختگان
که ز خاکستر دلها به جلا می آیی
۱۴مشکبو گشت ز جولان غزال تو زمین
می توان یافت که از ناف ختا می آیی
۱۵برخوری چون گل ازان چهره خندان یارب!
که به آغوش من آغوش گشا می آیی
۱۶باش چندان که دل رفته به جا باز آید
گر به دلجویی این بی سر و پا می آیی
۱۷بی سبب خضر خط سبز دلیل تو شده است
کی تو سرکش به ره از راهنما می آیی؟
۱۸گر بدانی که چه خون می خورم از دوری تو
تا به غمخانه من پا به حنا می آیی
۱۹گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توایم
عرق آلود به سر منزل ما می آیی
۲۰آنقدرها ننشینی که به گردت گردیم
بعد عمری که به ویرانه ما می آیی
۲۱رو به خلوتگه اغیار جلوریز روی
به سر وعده ما رو به قفا می آیی
۲۲نیست چون فاصله درآمدن و رفتن تو
ای جگر خون کن عشاق چرا می آیی؟
۲۳ای صبا بوی تو امروز جنون می آرد
مگر از سلسله زلف دو تا می آیی؟
۲۴نکشی پای ز ویرانه صائب هرگز
گر بدانی که چه مقدار بجا می آیی
۲۵