رخ برافروخته دیگر به نظر میآیی
از شکار دلگرم که دگر میآیی؟
۱از صدف گوهر شهوار نیاید بیرون
به صفایی که تو از خانه به در میآیی
۲میچکد آب حیات از گل رخسار ترا
چشم بد دور که خوش تازه و تر میآیی
۳کیست گستاخ به روی تو تواند دیدن؟
که عرقناک ز آیینه بدر میآیی
۴اثر از دین و دل و هوش خرامت نگذاشت
دیگر از خانه به امید چه برمیآیی؟
۵چون کسی از تو برد سر به سلامت چو حباب؟
که سبکبالتر از موج خطر میآیی؟
۶من به یک چشم کدامین سر ره را گیرم؟
که تو در جلوه ز صد راهگذر میآیی
۷چه عجب عاشق یکرنگ اگر نیست ترا؟
که تو هردم به نظر رنگ دگر میآیی
۸کشته ناز تو در روی زمین کیست که نیست؟
که چو خورشید تو با تیغ و سپر میآیی
۹آنقدر باش که چون نی شوم از خود خالی
گر به آغوش من ای تنگ شکر میآیی
۱۰برنیامد مه رویت به می از پرده شرم
کی دگر از ته این ابر تو برمیآیی؟
۱۱از حیاتم نفس پا به رکابی مانده است
میرود وقت، به بالینم اگر میآیی
۱۲ثمر از بید و گل از سرو نمایان گردید
کی تو ای سرو گلاندام به بر میآیی؟
۱۳شود آن حسن گلوسوز یکی صد چو شرار
به کنار من دلسوخته گر میآیی
۱۴وحشت از صحبت عاشق مکن ای تازهنهال
که ز پیوند نکوتر به ثمر میآیی
۱۵جان نو در عوض جان کهن مییابد
هرکه را در دم رفتن تو به سر میآیی
۱۶به چه تدبیر کسی از تو برومند شود؟
نه به زاری، نه به زور و نه به زر میآیی
۱۷این لطافت که ترا داده خدا، حیرانم
که چه سان اهل نظر را به نظر میآیی
۱۸گشت خورشید جهانتاب ز مغرب طالع
کی تو ای سنگدل از خانه به در میآیی؟
۱۹جان ز شوق تو رسیده است به لب صائب را
هیچ وقتی به ازین نیست اگر میآیی
۲۰