عیش فرش است در آن محفل روح افزایی
که فتد شیشه می جایی و ساقی جایی
۱گرد کلفت ننشیند به جبین در بزمی
که بود دست فشان سرو سهی بالایی
۲مردمک مهر خموشی است نظربازان را
در حریمی که نباشد نظر گویایی
۳یوسف از قحط خریدار دل خود می خورد
حسن مغرور تو می داشت اگر پروایی
۴چشم ازان حسن جهانگیر چه ادراک کند؟
در حبابی چه قدر جلوه کند دریایی؟
۵در تماشای تو افتاد کلاه از سر چرخ
خبر از خویش نداری چه قدر رعنایی
۶سر خورشید درین راه به خاک افتاده است
که به افتادگی سایه کند پروایی؟
۷کوه را ناله من سر به بیابان داده است
نیست در دامن این دشت چو من شیدایی
۸جلوه بیهده ضایع مکن ای باغ بهشت
که من از گوشه دل یافته ام مائوایی
۹تنگی خاک مرا بر سر آن می آرد
کز غبار دل خود طرح کنم صحرایی
۱۰عشرت روی زمین خانه به دوشان دارند
جای رشک است بر آن کس که ندارد جایی
۱۱هر کف خاک ز اسرار حقیقت لوحی است
صائب از سرمه توفیق اگر بینایی
۱۲