قطره را بحر نماید سفر یکرنگی
ذره خورشید شود از اثر یکرنگی
۱از میان گل و خاشاک دویی برخیزد
چمن افروز شود چون شرر یکرنگی
۲چون دو آیینه صافند که حیران همند
هر دو عالم ز فروغ گهر یکرنگی
۳جبهه صاف من و داغ دورنگی هیهات
خبر از رنگ ندارم به سر یکرنگی
۴پخته از حوصله شاخ برون می آید
رگ خامی نبود در ثمر یکرنگی
۵بحر هر روز به صد رنگ اگر جلوه کند
حد موج است ببندد کمر یکرنگی
۶چشم یکرنگی ازین چرخ دغا بازمدار
نیست در نه صدف او گهر یکرنگی
۷صائب از هم نکند تفرقه لطف و عتاب
گل و خارست یکی در نظر یکرنگی
۸