چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟
گذرد قافله عمر و تو غافل باشی
۱در سرانجام سفر باش و سبک کن خود را
تو نه آن دانه شوخی که درین گل باشی
۲کعبه در گام نخستین کند استقبالت
از سر صدق اگر همسفر دل باشی
۳چشم بگشای که خاک تو همان خواهد بود
همچو دیوار به هر سوی که مایل باشی
۴عزم بر هم زدن هر دو جهان گر داری
هیچ تدبیر چنان نیست که یکدل باشی
۵گر در آرایش ظاهر دگران می کوشند
تو در آن کوش که فرخنده شمایل باشی
۶دل دریا صدف گوهر شهوار بود
تو تهی مغز طلبکار به ساحل باشی
۷گرچه خون تو به شمشیر تغافل ریزد
شرط عشق است که شرمنده قاتل باشی
۸کشتی تن بشکن، چند درین قلزم خون
تخته مشق صد اندیشه باطل باشی؟
۹در خزان مانع سوداست اگر بی برگی
در بهاران چه ضرورست که عاقل باشی؟
۱۰حاصل هر دو جهان صرف اگر باید کرد
سعی کن سعی که شایسته یک دل باشی
۱۱غم بی حاصلی خویش نخوردی یک بار
چند در فکر زمین و غم حاصل باشی؟
۱۲دوری راه تو صائب ز گرانباری هاست
بار از خویش بینداز که منزل باشی
۱۳