غوطه در خاک زند دل ز گریبان کسی
ناله در خون تپد از شوخی مژگان کسی
۱تا پریشان نشود خاطر چون برگ گلت
نروی سرزده در خواب پریشان کسی
۲نازم آن ضعف زبون کرده بی طاقت را
که به امداد صبا رفت به قربان کسی
۳خون ما در تن ازان مرده که در روز جزا
ندهد زحمت اندشه دامان کسی
۴می کشد هر نفس از شوق ز خویشم بیرون
نگه مست جفاپیشه آیان کسی
۵میوه باغ شکیب دل ما را دریاب
سیب صبرست که دورست ز دندان کسی
۶می برد باد صبا شب همه شب شهر به شهر
بوی پیراهن یوسف ز گریبان کسی
۷شور از کشور دلهای پریشان برخاست
نمکی تازه نکردم ز نمکدان کسی
۸قرص خورشید و مه ارزانی گردون باشد
نخورد همت ما نان جو از خوان کسی
۹عدم اولاست درین واقعه بیماری را
که به جان می کشدش منت درمان کسی
۱۰