سینه باغی است که گلشن شود از خاموشی
دل چراغی است که روشن شود از خاموشی
۱بیشتر فتنه عالم ز سخن می زاید
مادر فتنه سترون شود از خاموشی
۲مهر زن بر لب گفتار که در بزم جهان
شمع آسوده ز کشتن شود از خاموشی
۳دل که در رهگذر باد حوادث شمعی است
چون چراغ ته دامن شود از خاموشی
۴بلبل از زمزمه خویش به بند افتاده است
از قفس مرغ به گلشن شود از خاموشی
۵هیچ طفلی نشنیدیم درین عبرتگاه
که لبش زخمی سوزن شود از خاموشی
۶دل ز روشنگر حیرت ید بیضا گردد
سینه ها وادی ایمن شود از خاموشی
۷گر توانی سپر از مهر خموشی انداخت
مو بر اندام تو جوشن شود از خاموشی
۸دل آزاد تو آن روز شود بی زنگار
که زبان سبز چو سوسن شود از خاموشی
۹خاک اگر در دهن رخنه گفتار زند
آدمی قلعه آهن شود از خاموشی
۱۰نیست جز مهر خموشی به جهان جام جمی
راز عالم به تو روشن شود از خاموشی
۱۱گر زبان را ز سخن پاک توانی کردن
خوشه ات صاحب خرمن شود از خاموشی
۱۲رشته عمر که بر سستی خود می لرزد
ایمن از بیم گسستن شود از خاموشی
۱۳کثرت و تفرقه در عالم گفتار بود
که جهانی همه یک تن شود از خاموشی
۱۴از ره حرف بود رنجش مردم صائب
کس ندیدیم که دشمن شود از خاموشی
۱۵