هر کس از اهل نظر را به بیانی داری
چشم بد دور که خوش تیغ زبانی داری
۱روی چون آینه را در بغل خط مگذار
تو که چون شرم و حیا آینه دانی داری
۲چه ضرورست به شمشیر تغافل کشتن؟
تو که چون ابروی پیوسته کمانی داری
۳چشم شوخ تو به انصاف نمی پردازد
ورنه در هر نظری ملک جهانی داری
۴تلخکامی ز تو هرگز به نوایی نرسید
تو هم ای غنچه دلت خوش که دهانی داری
۵ای گل شوخ که مغرور بهاران شده ای
خبرت نیست که در پی چه خزانی داری
۶خدمت پیر خرابات ز توفیقات است
از جوانمردی اگر نام و نشانی داری
۷غم این وادی پرخار چرا باید خورد؟
تو که چون بی خبری تخت روانی داری؟
۸در شبستان تو سی شب مه عیدست مقیم
اگر از خوان قناعت لب نانی داری
۹می شود عاقبت کار چراغت روشن
در حریم دل اگر سوز نهانی داری
۱۰پای در دامن تسلیم (و) رضا محکم کن
مرو از راه که در دست عنانی داری
۱۱بر زبان حرف نسنجیده میاور صائب
اگر از مردم سنجیده نشانی داری
۱۲