دلربایانه دگر بر سر ناز آمدهای
از دل من چه به جا مانده که باز آمدهای
۱از عرق زلف تو چون رشته گوهر شده است
همهجا گرچه به تمکین و به ناز آمدهای
۲در بغل شیشه و در دست قدح، در بر چنگ
چشم بد دور که بسیار بساز آمدهای
۳بگذر از ناز و برون آی ز پیراهن شرم
که عجب تنگ در آغوش نیاز آمدهای
۴می بده، می بستان، دست بزن، پای بکوب
به خرابات نه از بهر نماز آمدهای
۵آنقدر باش که من از سر جان برخیزم
چون به غمخانهام ای بندهنواز آمدهای
۶بر دل سوختهام رحم کن ای ماه تمام
که درین بوته مکرر به گداز آمدهای
۷دل محراب ز قندیل فرو ریخته است
تا تو ای دشمن ایمان به نماز آمدهای
۸چون نفس سوختگان میرسی ای باد صبا
میتوان یافت کزان زلف دراز آمدهای
۹چون نگردد دل صائب ز تماشای تو آب؟
که به رخساره آیینه گداز آمدهای
۱۰نیست ممکن که مصور شود آن حسن لطیف
صائب از دل چه عبث آینهساز آمدهای؟
۱۱