چهره را صیقلی از آتشِ می ساختهای
خبر از خویش نداری که چه پرداختهای
۱ای بسا خانهٔ تقوی که رسیدهست به آب
تا ز منزل عرقآلود برون تاختهای
۲در سرِ کوی تو چندان که نظر کار کند
دل و دین است که بر یکدگر انداختهای
۳مگر از آب کنی آینه دیگر، ورنه
هیچ آیینه نماندهست که نگداختهای
۴چون ز حالِ دلِ صاحبنظرانی غافل؟
تو که در آینه با خویش نظر باختهای
۵تو که از ناز به عشاق نمیپردازی
صد هزار آینه هر سوی چه پرداختهای؟
۶نیست یک سرو درین باغ به رعناییِ تو
بس که گردن به تماشای خود افراختهای
۷آتشی را که ازان طور به زنهار آید
در دلِ صائبِ خونینجگر انداختهای
۸برخوری چون رهی از ساغرِ معنی صائب
که درین تازهغزل شیشه تهی ساختهای
۹