ز عشق شد همه غم های بی شمار یکی
یکی هزار شد چون شود هزار یکی
۱ز آشکار و نهانی که می رسد به نظر
نهان یکی است درین بزم و آشکار یکی
۲دو برگ نیست موافق ز صنع رنگ آمیز
اگر چه هست درین بوستان بهار یکی
۳شرار در جگر سنگ چشم بینا یافت
نشد گشاده شود چشم اعتبار یکی
۴به هر دلی نکند درد و داغ عشق اقبال
به داغ شه نرسد از دو صد شکار یکی
۵ز رهروان که درین ره غبار گردیدند
نخاست همچو من از خاک انتظار یکی
۶ز اختیار، فضولی است گفتگو کردن
به عالمی که بود صاحب اختیار یکی
۷به هر چه چشم گشایی چو آب درگذرست
درین ریاض بود سرو پایدار یکی
۸به روزگار جوانی شکسته دل بودم
خزان گلشن من بود با بهار یکی
۹ز نامه ها که نوشتم به خون دل صائب
مرا بس است اگر می رسد به یار یکی
۱۰