قدم برون مگذار از سرای درویشی
که مار گنج بود بوریای درویشی
۱اگر ز سیل حوادث جهان شود ویران
خلل پذیر نگردد بنای درویشی
۲ز خود چو مردم بیگانه راست می گذرم
ازان زمان که شدم آشنای درویشی
۳زبان درازی تیغ و سنان بود چندان
که از نیام برآید عصای درویشی
۴کف سوئال نمودار نعل وارون است
وگرنه بر سر گنج است پای درویشی
۵چه دل، که غنچه پیکان شکفته می گردد
ز گرمی دم مشکل گشای درویشی
۶به آب دیده خود آفتاب درماند
اگر ز پرده برآید صفای درویشی
۷به کار هر که فتد عقده ای درین عالم
شود گشاده ز دست دعای درویشی
۸بهشت اگر چه مقامات دلنشین دارد
نمی رسد به مقام رضای درویشی
۹همای فقر به هر کس نمی کند اقبال
وگرنه نیست سری بی هوای درویشی
۱۰به قدر مهر بود اعتبار محضر را
ز پینه عار ندارد قبای درویشی
۱۱دل شکسته به درمان نمی شود پیدا
اگر ز گرد فتد آسیای درویشی
۱۲دو عالم از نظرش چون دو قطره اشک افتد
به دیده هر که کشد توتیای درویشی
۱۳به عاشقان چو رسی ترک بوالفضولی کن
که آستانه عشق است جای درویشی
۱۴چه حاجت است مکان جان لامکانی را؟
برون ز هر دو جهان است جای درویشی
۱۵به ناز بالش پر سر فرو نمی آرد
برون ز هر دو جهان است جای درویشی
۱۶به نازبالش پر سر فرو نمی آرد
ز دست خویش (بود) متکای درویشی
۱۷کند ز دولت باقی به شهریاران ناز
به هر که سایه فکن شد همای درویشی
۱۸ز ملک بلخ برآورد پور ادهم را
کمند جاذبه کهربای درویشی
۱۹ز تخت و تاج و نگین بی نیاز می گردد
رسید هر که به دولتسرای درویشی
۲۰مکن به سبزه خوابیده سرو را نسبت
که برترست ز گردون لوای درویشی
۲۱ازان چو لاله درین باغ سرخ روست، که هست
ز پاره جگر خود غذای درویشی
۲۲به هوش باش که دریاکشان نمی گردند
حریف باده مردآزمای درویشی
۲۳به فقر از دو جهان می توان غنی گردید
خوشا سری که شود خاک پای درویشی
۲۴همیشه سبز درین بوستان بود چون خضر
رسید هر که به آب بقای درویشی
۲۵منه چو مرکز ازین حلقه پا برون صائب
که دل به وجد درآرد نوای درویشی
۲۶