قرار گیر به دارالقرار درویشی
که انقلاب ندارد دیار درویشی
۱پیاده ای است زمین گیر، آفتاب بلند
نظر به همت گردون سوار درویشی
۲کند به دامن اشفاق، ابر رحمت پاک
به روی هر که نشیند غبار درویشی
۳مکن شتاب که یکجا رسد به روز حساب
ز خازنان کرم، مزد کار درویشی
۴به یک قرار چو آب گهر بود دایم
زیاد و کم نشود جویبار درویشی
۵کسی که سکه مردی ز جبهه اش خواناست
رسیده است به دارالعیار درویشی
۶صفای صبح بود چهره ای غبارآلود
نظر به آینه بی غبار درویشی
۷به قدر روزن داغ است روشنایی دل
خوشا دلی که بود داغدار درویشی
۸به روز حشر سبک از صراط می گذرد
به دوش هر که نهادند بار درویشی
۹بود فشاندن دست از جهان و بردن بار
درین شکفته چمن برگ و بار درویشی
۱۰کنند از گل بی خار دامنش لبریز
به پای هر که خلیده است خار درویشی
۱۱چه حاجت است به غمخواری کسان صائب؟
که هست رحمت حق غمگسار درویشی
۱۲