قدم برون مگذار از حصار خاموشی
که خواب امن بود در دیار خاموشی
۱ز خامشی دهن غنچه مشکبو گردید
خوشا لبی که بود مهردار خاموشی
۲اگر خمش نشوی حرف زن شمرده که هست
نفس شمرده زدن در شمار خاموشی
۳سفینه ای است که از دست داده لنگر را
سبکسری که ندارد وقار خاموشی
۴زبان چو برگ خزان دیده خاک می لیسد
در آن چمن که کند گل بهار خاموشی
۵ز چار موجه رد و قبول یافت نجات
رسید هر که به دارالقرار خاموشی
۶سخن که تیغ زبانها ازوست جوهردار
خسی است در قدح خوشگوار خاموشی
۷به چار بالش دل تکیه کرده است نفس
ز آرمیدگی روزگار خاموشی
۸سخن اگر چه متین است بادپیمایی است
نظر به لنگر کوه وقار خاموشی
۹چو کودکی که کند در کنار مادر خواب
به خواب رفته زبان در کنار خاموشی
۱۰چه فارغند ز شکر و شکایت عالم
نفس گداختگان دیار خاموشی
۱۱که دیده است گره را گرهگشا باشد؟
گشاده شد دل من از شعار خاموشی
۱۲شهید زخم ندامت نمی شود هرگز
هر آن لبی که بود پرده دار خاموشی
۱۳در خزینه اسرار را کلید شود
زبان هر که شود رازدار خاموشی
۱۴به حرف و صوت مرا متهم مساز که هست
دهن گشودن من از خمار خاموشی
۱۵گرفته است زبان را به قند چون بادام
حلاوت لب شکر نثار خاموشی
۱۶بهای گوهر ناسفته می کند فریاد
که هست به ز سخن اعتبار خاموشی
۱۷ز انقلاب خزان و بهار آسوده است
هوای مملکت بی غبار خاموشی
۱۸خموشیی که بود خارخار حرف در او
به کیش ما نبود در شمار خاموشی
۱۹سخن که شاهسوار قلمرو هستی است
شکست می خورد از کارزار خاموشی
۲۰شود به میوه مقصود بارور صائب
ز برگریز زبان شاخسار خاموشی
۲۱