اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی
تلاش کن که به دل فارغ از جهان باشی
۱چونی به خوش نفسی وقت خلق را خوش دار
ترا که نیست میسر شکرستان باشی
۲ز خنده رویی صبح است تازه رویی مهر
مبر ز پیر خرابات تا جوان باشی
۳ترا که دیده منزل شناس در خواب است
همان به است به دنبال کاروان باشی
۴اگر تو از دل شبها چو شمع سرمه کنی
همیشه چشم و چراغ روندگان باشی
۵حجاب دست تهی ساز تازه رویی را
که همچو سرو سرافراز بوستان باشی
۶رود محیط گرانمایه در رکاب ترا
اگر چو موج سبکروح خوش عنان باشی
۷اگر چه چون خط پرگار می روی به کنار
به دل چو نقطه پرگار در میان باشی
۸چو ماهیان دهن بی زبان به دست آور
که بی زبان چو شوی بحر را زبان باشی
۹به شکر این که زمین گیر نیستی چون کوه
چنان مباش که بر خاطری گران باشی
۱۰به مور وقت سخن دست طرح ده صائب
گرت هواست سلیمان این جهان باشی
۱۱