دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری
ز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری
۱فریب می دهی از وعده دروغ مرا
شکوفه می کنی اما ثمر نمی گیری
۲دل رمیده من در کمین پروازست
چرا خبر ز من ای بی خبر نمی گیری؟
۳در آستانه دیگر سراغ خواهی کرد
سر مرا اگر از خاک برنمی گیری
۴دل شکسته نخواهد به این کسادی ماند
ازین متاع چرا بیشتر نمی گیری؟
۵متاع یوسفی من به جا نمی ماند
چرا به قیمت خاک این گهر نمی گیری؟
۶شکار مفت مرا شاهباز بسیارست
چرا مرا به ته بال و پر نمی گیری؟
۷بگو صریح که از انتظار خون نکنم
اگر دل از من خونین جگر نمی گیری
۸همیشه دور به کام کسی نمی گردد
چرا به ساغری از ما خبر نمی گیری؟
۹درازدستی آه مرا به لطف ببخش
عنان جور و ستم را اگر نمی گیری
۱۰چگونه دل به تو بندد کسی، که با این ربط
خبر ز صائب خونین جگر نمی گیری
۱۱