دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری
۱دگر ز دیده گستاخ ما چه سرزده است؟
که تلختر ز نگه حرف بر زبان داری
۲به دیگران سپر انداختن بود کارت
رسد چو نوبت ما تیر در کمان داری
۳ز برق و باد گرو می برد به گرمروی
ز عذر لنگ، سمندی که زیر ران داری
۴ز آب لطف تو چون آتشی خموش نشد
ازین چه سود که روی عرق فشان داری؟
۵خمار سوختگان را به بوسه ای بشکن
به شکر این که لب لعل می چکان داری
۶مسلم است به سرو تو نازک اندامی
که پیچ و تاب سر زلف در میان داری
۷دهان تنگ تو فریاد می کند بی حرف
که سر به مهر خبرها ز بی نشان داری
۸دلم ز قرب تو ای خط عنبرین داغ است
که راه حرف به آن غنچه دهان داری
۹ز بلبلان قفس مانده ناله ای برسان
تو ای نسیم که راهی به گلستان داری
۱۰مکن چو باد خزان کار با چمن یکرو
که بازگشت به این باغ و بوستان داری
۱۱ز دستگیری افتادگان ز پا منشین
چو خضر اگر هوس عمر جاودان داری
۱۲چنان مکن که به دریا شود صدف محتاج
چو ابر تا دل و دست گهرفشان داری
۱۳منه ز گوشه دل پای خود برون صائب
اگر توقع آسایش از جهان داری
۱۴