اگر نسیم سحرگاه مهربان بودی
ز بوی گل قفسم رشک گلستان بودی
۱عنان گسسته نمی رفت باد پای نفس
اگر حضور درین تیره خاکدان بودی
۲گهر غبار یتیمی فشاندی از دامن
ز خاکمال حوادث اگر امان بودی
۳شدی ز شکوه خونین من جگرها داغ
اگر چو زخم، دهان مرا زبان بودی
۴زدی غرور سعادت به مغز من آتش
اگر نه رزق همای من استخوان بودی
۵اگر به چشم تر ما ملایمت کردی
طراوت گل روی تو جاودان بودی
۶اگر نهفته نمی بود کارفرمایی
جهان چنان که تو می خواستی چنان بودی
۷هنوز بود زمین گیر چرخ مینایی
که چون شراب صبوحی به دل روان بودی
۸ز روی گرم تو آتش به جانم افتاده است
خوش آن زمان که به عشاق سرگران بودی!
۹شکرفشانی نطق تو نیست امروزی
به گاهواره چو عیسی تو خوش زبان بودی
۱۰ستاره تو دلا آن زمان سعادت داشت
که همچو خال در آن گوشه دهان بودی
۱۱فریب دانه به چشم تو خاک زد چون دام
وگرنه ساکن فردوس جاودان بودی
۱۲اگر ز آینه رویان سخن کشی می داشت
جهان ز طوطی صائب شکرستان بودی
۱۳