ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
که غافلی ز بهاری که در خزان داری
۱برآوری ز گریبان رستگاری سر
اگر ز دامن شبها خط امان داری
۲جوی غم تو ندارد جهان بی پروا
چرا تو بیهده چندین غم جهان داری؟
۳سپهر سایه جان بلند پایه توست
چرا ز سایه حذر همچو کودکان داری؟
۴مکن به مشورت نفس زن صفت کاری
اگر ز مردی و مردانگی نشان داری
۵سفینه ای به کف آر از شکست خود چون موج
درین محیط اگر رغبت کران داری
۶زبان شکر تو چون سبزه در ته سنگ است
ولی به وقت شکایت دو صد زبان داری
۷ز کیمیای قناعت نگشت چشم تو سیر
عبث غنا طمع از نعمت جهان داری
۸برات رزق تو بر آسمان نوشته خدای
عبث توقع رزق از زمینیان داری
۹ز آستانه دل پا برون منه صائب
اگر هوای تماشای لامکان داری
۱۰