هزار حیف که از رهگذار بی بصری
نیافتم خبری از جهان بی خبری
۱درین بهار که فصل چراندن نظرست
در آشیانه به سر بردم از شکسته پری
۲فغان که خرج زمین شد تمام در خامی
ز سنگ حادثه، بارم چو نخل رهگذری
۳همان ز بیم شکستن به خویش می لرزد
اگر چه شیشه بود در دکان شیشه گری
۴رسید بید به وصل نبات آخر کار
به شکوه تلخ مکن کام خود ز بی ثمری
۵به نور عاریه فربه مشو که عمر هلال
به یک دو هفته ز ایام می شود سپری
۶مخور ز دل سیهی بر دل سحرخیزان
که هست تیغ دودم آه و ناله سحری
۷ز من توقع پیغام و نامه بی خبری است
که عقل و هوش من از رفتن تو شد سفری
۸به آفتاب رسانید خویش را شبنم
به نیم چشم زدن از طریق دیده وری
۹مسنج ساده رخان را به نوخطان، که بود
صفای چهره بدیهی و حسن خط نظری
۱۰عیار حسن گلوسوز را چه می دانند؟
ندیده اند گروهی که چهره شکری
۱۱خبر چگونه توانم گرفت از دگران؟
که من ز خویش ندارم خبر ز بی خبری
۱۲دراز کن به اثر عمر خویش را صائب
که هست مرگ دگر در زمانه بی اثری
۱۳