درین حدیقه پر میوه تا جگر نخوری
ز نخل زندگی خویشتن ثمر نخوری
۱ترا به چشمه حیوان گذار خواهد بود
جگر ز رفتن این عمر مختصر نخوری
۲بود به قدر هنر داغهای محرومی
فریب شهرت بی حاصل هنر نخوری
۳به ناروایی خود صبر اگر توانی کرد
ز سکه زخم به رخسار همچو زر نخوری
۴ترا که چیدن گل در خیال می گردد
نمی شود که ز هر خار نیشتر نخوری
۵توان به همت عالی ز عشق گل چیدن
به دست کوته ازین بوستان ثمر نخوری
۶گناه مایده بی دریغ رحمت چیست؟
اگر تو جز دل خود روزی دگر نخوری
۷جهان سفله چه دارد کز او طمع داری؟
ز سرو حاصل و از چوب بید برنخوری
۸چو مغزپسته ترا صبح در شکر گیرد
فریب چاشنی خواب اگر سحر نخوری
۹هزار لقمه ندارد زیان در آگاهی
بهوش باش که یک لقمه بی خبر نخوری
۱۰اگر گزیر نداری ز آشنایی خلق
بیازما و بپیوند تا جگر نخوری
۱۱قضا به دست تو زان داده است لنگر عقل
که روی دست ز هر موجه خطر نخوری
۱۲به هیچ دل نزنی همچو ماه نو ناخن
اگر دو هفته دل خویش چون قمر نخوری
۱۳کمر مبند به آزار هیچ کس صائب
که زخم تیغ مکافات بر کمر نخوری
۱۴