اگر چه هست به ظاهر خراب درویشی
ز وصل گنج بود کامیاب درویشی
۱ترا ز درد سر آن جهان خلاص کند
اگر چه تلخ بود چون گلاب درویشی
۲ازان به خرقه پشمین چو نافه ساخته است
که خون خویش کند مشک ناب درویشی
۳هزار گوهر شهوار در دل شبها
کشد به رشته ز هر پیچ و تاب درویشی
۴همیشه روزیش از خوان فیض آماده است
نمی خورد غم نان را چو آب درویشی
۵ترا به روز حساب این سخن شود معلوم
که بوده سلطنت بی حساب درویشی
۶ازان به گوهر مقصود راه یافته است
که داده هر دو جهان را به آب درویشی
۷تمام موجه دریا اگر شود شمشیر
نمی خورد غم سر چون حباب درویشی
۸حصار زیر و زبر گشتن است ویرانی
ز سیل فتنه نگردد خراب درویشی
۹ز لوح سینه من نقش هر دو عالم شست
دگر چه نقش زند تا بر آب درویشی
۱۰نقابدار کند آفتاب را صائب
اگر برافکند از رخ نقاب درویشی
۱۱