حضور فرش بود در جهان درویشی
سر نیاز من و آستان درویشی
۱خط مسلمی از انقلاب دوران یافت
رسید هر که به دارالامان درویشی
۲ز برگریز جهان ایمنند بی برگان
به یک هواست بهار و خزان درویشی
۳کف پرآبله ای بیش نیست ابر بهار
نظر به همت دامن فشان درویشی
۴چه حاجت است نگهبان، که بی سرانجامی
بس است بدرقه کاروان درویشی
۵به آفتاب مکن نسبتش ز خامی ها
که بی زوال بود قرص نان درویشی
۶ترا ز سلطنت فقر نیست آگاهی
وگرنه چرخ بود گرد خوان درویشی
۷به مومیایی تسلیم می کند پیوند
اگر شکسته شود استخوان درویشی
۸چو دانه در دهن آسیا اگر افتد
به حرف شکوه نگردد زبان درویشی
۹به حرف اگرچه توان یافت حال هر کس را
لب خموش بود ترجمان درویشی
۱۰نشان و نام رها کن که بی نشان شدن است
میان اهل بصیرت نشان درویشی
۱۱سیاهیی است که خالی ز آب حیوان نیست
اگر سیاه بود دودمان درویشی
۱۲خدنگش از جگر سنگ خاره می گذرد
اگر چه سست نماید کمان درویشی
۱۳گذشته است مکرر ز ماه گردون سیر
براق همت چابک عنان درویشی
۱۴جهان بود رمه ای بی شبان، اگر نبود
نگاهبان جهان پاسبان درویشی
۱۵شده است نقطه خاک سیه چو نافه مشک
معطر از نفس خونچکان درویشی
۱۶گل همیشه بهارست روی بی برگان
فسردگی نبود در جهان درویشی
۱۷) اسباب، سیل آفت را (
به دیده خاک زند خانمان درویشی
۱۸گلش بود جگر تازه و دل مجروح
که زردرو نشود گلستان درویشی
۱۹ز چشم (سیر) مکرر کریم طبعان را
شکسته است بر سر کاسه، خوان درویشی
۲۰به روی تازه (سرو از ثمر) قناعت کن
(قرص خوان) درویشی که برگ سبز بود
۲۱سپهر سبزه خوابیده ای بود صائب
نظر به همت عالی مکان درویشی
۲۲