خجل ز کوشش تدبیر بایدم بودن
اسیر پنجه تقدیر بایدم بودن
۱شکست جوهر دل را زیاده می سازد
چرا ز حاده دلگیر بایدم بودن؟
۲ز جستجو نشود جز غبار دل حاصل
چو نقش پای، زمین گیر بایدم بودن
۳زمان مهلت دور سپهر چندان نیست
که روز و شب بی تعمیر بایدم بودن
۴به هیچ سلسله مجنون من نمی سازد
ز پیچ و تاب به زنجیر بایدم بودن
۵درین زمانه که کردار، محض گفتارست
خموش چون لب شمشیر بایدم بودن
۶به خامشی دهم الزام همنشینان را
اگر به مجلس تصویر بایدم بودن
۷به خواب غفلت اگر عمر بگذرد زان به
که در کشاکش تعبیر بایدم بودن
۸نشد گشاده دلی از نوای من، تا چند
نسیم غنچه تصویر بایدم بودن؟
۹ز آستان قناعت قدم برون ننهم
ز زندگانی اگر سیر بایدم بودم
۱۰به پیش همچو خودی چون کمان نگردم خم
اگر نشانه صد تیر بایدم بودن
۱۱وصال را چه کنم با حجاب، کم داغی است
که خشک در قدح شیر بایدم بودن؟
۱۲نشد ز بخت جوان چون گشایش صائب
مراقب نفس پیر بایدم بودن
۱۳