ز عشق صبر تمنا نمی توان کردن
قرار در دل دریا نمی توان کردن
۱ز صدق شد دهن صبح پر ز خون شفق
به حرف راست دهن وا نمی توان کردن
۲به سنگ خاره عبث تیشه می زند فرهاد
به زور در دل کس جا نمی توان کردن
۳مرا ز آینه روی یار چون طوطی
به حرف و صوت دل آسا نمی توان کردن
۴چه گل توان ز رخ یار با حیا چیدن؟
به چشم بسته تماشا نمی توان کردن
۵متاب روی ز اهل سخن که طوطی را
ز پشت آینه گویا نمی توان کردن
۶میسرست جلا تا به سرمه عبرت
نظر سیه به تماشا نمی توان کردن
۷ز آسمان و زمین هست تا اثر بر جا
ز دود و گرد نظر وا نمی توان کردن
۸بساز با غم جانان که ترک وصل گهر
به تلخرویی دریا نمی توان کردن
۹دل دو نیم به دست آر چون قلم صائب
که قطع راه به یک پا نمی توان کردن
۱۰