خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن
به خواب، مخمل بی درد را رها کردن
۱درین ریاض، سرانجام بال پروازست
چو غنچه پیرهن خویش را قبا کردن
۲چه عقده وا کند از دل جهان پست مرا؟
گره به ناخن پا مشکل است وا کردن
۳به کیش راه شناسان، نرفتن است صواب
به آن رهی که توان روی بر قفا کردن
۴در آن مقام که دریا کف آورد بر لب
سبکسری است تظلم به ناخدا کردن
۵به تخته پاره تسلیم خویش را برسان
که مشکل است درین بحر آشنا کردن
۶چنین که گرد علایق تراست دامنگیر
سفر ز خود نتوانی به هیچ جا کردن
۷چنان به خانه فرو رفته ای که ممکن نیست
ترا ز خانه خود چون کمان جدا کردن
۸ز قید محکم هستی کجا برون آیی؟
ترا که بند قبا مشکل است وا کردن
۹نمی توان ز دل من کشید پیکان را
که مشکل است دو دل را ز هم جدا کردن
۱۰وبال توست درین گلخن آنچه خواهی کرد
به غیر آینه خویش با صفا کردن
۱۱خوشم به سوختگی ها که کرده است مرا
چو تخم سوخته فارغ ز آسیا کردن
۱۲به جوی شیر توجه نمی کند عاشق
به استخوان نتوان صید این هما کردن
۱۳نظر به سرمه مردم سیه مکن صائب
به گریه تا بتوان دیده را جلا کردن
۱۴