سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن
بود به گوش گران حرف بی صدا گفتن
۱نه آنچنان تو به بیگانگی برآمده ای
که در لباس توان حرف آشنا گفتن
۲به داد من برس ای کافر خداناترس
که مانده شد نفسم از خدا خدا گفتن
۳ترحم است بر آن بی زبان بزم وصال
که یک سخن نتواند به مدعا گفتن
۴شکایتی که ز گفتن یکی هزار شود
هزار بار به از گفتن است نا گفتن
۵تسلی از دو لبش چون شوم به یک دشنام؟
که تلخ، قند مکرر شود ز وا گفتن
۶دل گرفته شود باز از هواخواهان
خوش است غنچه صفت راز با صبا گفتن
۷پناه گیر به دارالامان خاموشی
ترا که نیست میسر سخن بجا گفتن
۸چه حاجت است به اجماع، جود خالص را؟
برای نام بود خلق را صلا گفتن
۹به شیشه خانه عمر خودست سنگ زدن
ز ممسکی سخن سخت با گدا گفتن
۱۰ازان شکسته شود نفس وزین شود مغرور
هجای خلق بود بهتر از ثنا گفتن
۱۱چگونه نسبت درویش به مه کنم صائب؟
مرا زبان چو نگردد به ناسزا گفتن
۱۲