به درد و داغ توان گشت کامیاب سخن
به قدر گریه و آه است آب و تاب سخن
۱زبان خامه به بانگ بلند می گوید
که می شود ز دل چاک فتح باب سخن
۲گلابها اگر از آفتاب تلخ شوند
ز سوز عشق بود تلخی گلاب سخن
۳سخن که شور قیامت ز دل نینگیزد
به کیش زنده دلان نیست در حساب سخن
۴به جیب کش سر دعوی که از رگ گردن
نگشته است کسی مالک الرقاب سخن
۵چو ماه عید به انگشت می نمایندش
سبکروی که نفس سوخت در رکاب سخن
۶شود به موی شکافان خرده بین معلوم
سخن شناسی هر کس ز انتخاب سخن
۷ز مرگ، روز سخنور نمی شود تاریک
که بی زوال بود نور آفتاب سخن
۸به قدر آنچه کنند ایستادگی در فکر
جهان نورد به آنقدر گردد آب سخن
۹ز دل میار نسنجیده حرف را به زبان
که هست جوهر این تیغ پیچ و تاب سخن
۱۰ز تیره روزی اهل سخن بود روشن
که نیست آب حیاتی به غیر آب سخن
۱۱چو خامه در دهن تیغ آبدار رود
سیاه مست شود هر که از شراب سخن
۱۲نقاب سوز بود حسن آتشین رویان
به زیر ابر نمی ماند آفتاب سخن
۱۳به نیم جرعه قلم سر به جای پای گذاشت
ز می زیاده بود مستی شراب سخن
۱۴شکار مردم کوته نظر نمی گردد
فتاده است بلند آشیان عقاب سخن
۱۵به نیم چشم زدن می دود به گرد جهان
چو آب خضر زمین گیر نیست آب سخن
۱۶زیاده است ز فرزند فیض حسن غریب
مرا ز فکر برآورد انتخاب سخن
۱۷تتبع سخن آبدار کن صائب
مرو ز راه به هر موجه سراب سخن
۱۸