نیی که جیب و کنار از شکر کند خالی
به ناله صد دل خونین جگر کند خالی
۱فغان که نیست درین بحر آنقدر وسعت
که چون صدف دل خود را گهر کند خالی
۲به روز معرکه از تیغ رو نگرداند
کسی که قالب خود چون سپر کند خالی
۳نه در محبت دنیاست چشم من گریان
که جای گوهر عبرت نظر کند خالی
۴دهد ز سیل فنا پشت خویش بر دیوار
کسی که خانه ز خود پیشتر کند خالی
۵ملول نیست دل عارف از گذشتن عمر
که دل ز ناله جرس در سفر کند خالی
۶زبان سبک نکند دل ز شکوه عاشق را
چو شمع دل به گرستن مگر کند خالی
۷کشد چگونه به سر شیشه را تنک ظرفی
که یک پیاله به خون جگر کند خالی
۸ز وصل بحر گرانمایه پر گهر گردد
ز فکر پوچ حبابی که سر کند خالی
۹فغان که نیست درین باغ نغمه پردازی
که غنچه کیسه خود را ز زر کند خالی
۱۰مرو ز حلقه ذکر خدا برون زنهار
که دل چو سبحه ز صد رهگذر کند خالی
۱۱به غیر آه مرا نیست همدمی صائب
که غنچه دل به نسیم سحر کند خالی
۱۲