زبان شکوه اگر همچو خار داشتمی
همیشه خرمن گل در کنار داشتمی
۱هزار خانه چو زنبور کردمی پر شهد
اگر گزیدن مردم شعار داشتمی
۲ز دست راست ندانستمی اگر چپ را
چه گنج ها به یمین و یسار داشتمی
۳به ابر اگر دهن خود گشودمی چو صدف
هزار عقد گهر در کنار داشتمی
۴به گرد شمع تو پروانه وار می گشتم
اگر به گردش خود اختیار داشتمی
۵به درد عشق اگر مبتلا نمی گشتم
چه دلخوشی من ازین روزگار داشتمی؟
۶خزان فسرده نمی کرد روزگار مرا
اگر امید جنون از بهار داشتمی
۷اگر غبار تعلق فشاندمی از خویش
دل سبک چو نسیم بهار داشتمی
۸اگر غبار دل خود نشستمی به سرشک
هزار قافله در زیر بار داشتمی
۹قفس به دوش سفر کردمی ازین گلشن
اگر ز درد طلب خارخار داشتمی
۱۰اگر به عالم بیرنگیم فتادی چشم
کجا نظر به خزان و بهار داشتمی؟
۱۱ز آه کشتی دل بادبان اگر می داشت
ازین محیط امید کنار داشتمی
۱۲گذشته بودی اگر دل ز پرده اسباب
کجا ز چرخ به خاطر غبار داشتمی؟
۱۳به عیب خویش اگر راه بردمی صائب
به عیبجوئی مردم چه کار داشتمی؟
۱۴