مکش چو تنگدلان آه از پریشانی
که دل ز حق شود آگاه از پریشانی
۱دلِ چو آینه زان رندِ پاکباز طلب
که نیست در جگرش آه از پریشانی
۲دهد به بادِ فنا آنچه جمع آورده است
اگر غنی شود آگاه از پریشانی
۳کدام درد به این درد میرسد که کسی
به دردِ خود نبرد راه از پریشانی؟
۴نمانده است به دستم ز تار و پود حیات
به غیرِ آهِ سحرگاه از پریشانی
۵ز خرمنی که به عمرِ دراز کردم جمع
نمانده غیرِ پرِ کاه از پریشانی
۶کمالِ فقر همین بس که ایمن است فقیر
ز شورچشمیِ بدخواه از پریشانی
۷همان که راه نموده است توشه خواهد داد
مکن ملاحظه در راه از پریشانی
۸به سیمِ قلب چو یوسف فروختند مرا
برادران به لبِ چاه از پریشانی
۹نسیمِ سنبلِ فردوس روح تازه کند
ملول کی شود آگاه از پریشانی؟
۱۰اگر چه هست ولینعمتی چو خورشیدش
همان خورد دلِ خود ماه از پریشانی
۱۱مساز دامنِ زلفِ دراز خود را جمع
که دستِ من شده کوتاه از پریشانی
۱۲نماز و روزه منعّم نمیرسد صائب
به آهونالهٔ جانکاه از پریشانی
۱۳