به محفلی که رخ از باده لاله زار کنی
چه خون که در دل بی رحم روزگار کنی
۱دگر به صید غزالان نمی کنی رغبت
دل رمیده ما را اگر شکار کنی
۲کجا به فکر من بی شراب می افتی؟
تو کز مکیدن لب چاره خمار کنی
۳به لاله زار گر افتد رهت، ز پرکاری
به طوف خاک شهیدان خود شمار کنی
۴تو کز حیا نکنی شانه زلف را هرگز
چه التفات به دلهای بی قرار کنی؟
۵ز عطسه خون غزالان به خاک می ریزد
اگر کمند خود از زلف مشکبار کنی
۶چه خنده ها که به وضع جهان کنی چون صبح
نفس شمرده زدن را اگر شعار کنی
۷به فکر دوری بی اختیار اگر باشی
ز هر چه هست جدایی به اختیار کنی
۸نفس بر آتش سوزنده بال و پر گردد
مباد شکوه ز اوضاع روزگار کنی
۹چه حاجت است به جام جهان نما صائب
اگر تو آینه سینه بی غبار کنی
۱۰