بر این مباش که خون در دل نیاز کنی
به قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی
۱خوش است غارت دل ها، ولی نه چندانی
که عمر جلوه خود صرف ترکتاز کنی
۲نهایتش گرهی چند وا کند از زلف
ز دست کوته ما چند احتراز کنی؟
۳نظر به جانب من کن که چند روز دگر
غبار خط نگذارد که چشم باز کنی
۴وفا جبلی خوبان نمی شود صائب
چه لازم است سخن را عبث دراز کنی؟
۵