چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟
چرا به عالم بی منتها سفر نکنی؟
۱شب دراز کمند غزال مقصودست
چرا به آه شب خود درازتر نکنی؟
۲اگر تو آدمیی وز نژاد دیو نه ای
ز شیشه خانه گردون چرا گذر نکنی؟
۳کدام غبن به این می رسد که فصل بهار
کنار خود چو صدف مخزن گهر نکنی؟
۴به آه و دود مکافات برنمی آیی
به حال سوختگان خنده چون شرر نکنی
۵زبان به کام تو چون میوه بهشت شود
اگر تو دست چو طفلان به هر ثمر نکنی
۶غبار منت احسان گرانتر از دردست
به صندل دگران رفع دردسر نکنی
۷به روشنایی دل راز نه فلک خوانی
اگر تو در دل شبها چراغ برنکنی
۸ز پر دلی گهر از بحر می برد غواص
گناه کیست تو بیدل اگر جگر نکنی؟
۹نسیم صبح نگردیده در سبکروحی
به نازکان چمن دست در کمر نکنی
۱۰دل سیاه نقاب جمال خورشیدست
چرا به آه شب خویش را سحر نکنی؟
۱۱عجبتر از تو ندارد جهان تماشاگاه
چرا به چشم تعجب به خود نظر نکنی؟
۱۲حیات خضر چه باشد نظر به همت عشق؟
نظر سیاه به این عمر مختصر نکنی
۱۳ز اهل توحید آن روز می شمارندت
که هیچ تفرقه از خاک تا شکر نکنی
۱۴نرفته است سر رشته تا ز دست برون
سر از دریچه گوهر چرا بدر نکنی؟
۱۵اگر به روی تو در چاک سینه باز کند
ز چاک سینه خود رو به هیچ در نکنی
۱۶زمین سرای مصیبت بود، تو می خواهی
که مشت خاکی ازین خاکدان به سر نکنی؟
۱۷به هوشیاری من نیست هیچ کس در بزم
مرا ز خویش محال است بیخبر نکنی
۱۸چو خون مرده، گرانخوابی تو بی پروا
به آن رسیده که پروای نیشتر نکنی
۱۹به پای سعی محال است قطع وادی عشق
به پیچ و تاب اگر این راه مختصر نکنی
۲۰کنون که مرکب توفیق زیر ران داری
ازین خرابه پرمرده چون سفر نکنی؟
۲۱خبر ز راز دل بحر می توانی یافت
اگر ملاحظه از موجه خطر نکنی
۲۲ترا به سر ندهد جا سپهر مینایی
چو آفتاب اگر زیر پا نظر نکنی
۲۳رفیق خانه به دوشان جریده می باید
سفر نکرده ز خود، عزم این سفر نکنی
۲۴زبان شکوه من در نیام خاموشی است
چرا به ساغر من زهر بیشتر نکنی؟
۲۵حریف اشک ندامت نمی شوی صائب
چو تاک دست به هر شاخ در کمر نکنی
۲۶