دل عزیز به این تیره خاکدان چه دهی؟
به مفت یوسف خود را به کاروان چه دهی؟
۱عنان به طول امل دادن از بصیرت نیست
گهر ز دست به امید ریسمان چه دهی؟
۲ترا گذر به غزالان قدس خواهد بود
به هر شکار سگ نفس را عنان چه دهی؟
۳ز عقل نیست به دریای خون شنا کردن
شعور خود به می همچون ارغوان چه دهی؟
۴دم فسرده به تاراج می دهد دل را
کلید با به غارتگر خزان چه دهی؟
۵بساط اطلس گردون تراست پای انداز
چو کفش تن ز مذلت به آستان چه دهی؟
۶حیات ضامن روزی است دل قوی می دار
به هرزه آب رخ خویش را به نان چه دهی؟
۷ملایمت به حریفان سفله بی ثمرست
زلال خضر به خار سیه زبان چه دهی؟
۸ز اشتیاق تو فردوس می خورد دل خویش
چو غنچه دل به تماشای بوستان چه دهی؟
۹تو کز گنه دل خود همچو شب سیه کردی
جواب ماه جبینان آسمان چه دهی؟
۱۰به جوی شیر تسلی نمی شود عاشق
به من به جای طباشیر استخوان چه دهی؟
۱۱جواب آن غزل است این که اوحدی فرمود
مراد دشمن و تشویش دوستان چه دهی؟
۱۲