همین نه در نظر ای سیمبر نمی آیی
ز سرکشی تو به اندیشه درنمی آیی
۱ز چشم شور تو چون ایمنی ز غلطانی
چرا برون ز صدف چون گهر نمی آیی؟
۲همیشه در نظری و ز لطافت سرشار
مرا چو نور نظر در نظر نمی آیی
۳کناره کردن از آغوش نامرادان چیست؟
تو کز کمال لطافت به برنمی آیی
۴سری به گوشه دل می توان نهفته کشید
مرا به ظاهر اگر در نظر نمی آیی
۵چو می کند خبر آمدن مرا بیهوش
چرا به کلبه من بی خبر نمی آیی؟
۶اشاره کن که دلت را به آه نرم کنم
اگر به سرکشی خویش برنمی آیی
۷ستم به دست و لب خود بسا که خواهی کرد
نفس گسسته مرا گر به سر نمی آیی
۸به بوی پیرهنی یاد کن عزیزان را
اگر ز مصر به کنعان دگر نمی آیی
۹شود نهفته مه از دیده در مهی دو سه روز
تو ماه ماه ز منزل بدر نمی آیی
۱۰به وعده ای دگر امیدوار ساز مرا
ز سرکشی به سر وعده گر نمی آیی
۱۱مرا بس است پیامی برای جان بخشی
به پرسش من دلخسته گر نمی آیی
۱۲قدم ز خانه برون نه به فصل گل صائب
به رنگ غنچه گر از پوست برنمی آیی
۱۳