ز حسن شوخ تو نظاره تماشایی
سفینه ای است که گردیده است دریایی
۱مرا چو سایه نهالی که می کشد بر خاک
خبر ز سایه خود نیستش ز رعنایی
۲به بوی خون بتوان یافت همچو نافه مشک
ز فکر زلف تو شد هر سری که سودایی
۳چگونه قطره کشد در کنار دریا را؟
به روزگار تو رحم است بر تماشایی
۴فلک ز جلوه او چون کتان ز هم می ریخت
اگر نظیر تو می بود مه به زیبایی
۵ز اشتیاق تو دست ز کار رفته من
فلاخنی است که سنگش بود شکیبایی
۶به رغم من لب خود می گزی، نمی دانی
که باده نشائه خون می دهد به تنهایی
۷زبان خموش پسندیده است در پیری
ز شمع خوش نبود صبح مجلس آرایی
۸به عیب خویش چو صائب کسی که راه نبرد
گلی نچید ز نور چراغ بینایی
۹