نماند دشت جنون را رمیده آهویی
که پیش وحشت من ته نکرد زانویی
۱چو قبله گمشدگان است دیده سرگردان
به محفلی که در او نیست طاق ابرویی
۲چو داغ لاله به هر جانبی که می نگرم
مرا احاطه نموده است آتشین رویی
۳چو شمع گریه مستانه را غنیمت دان
که هر نفس بود این آب تلخ در جویی
۴شود ز یک دل بیدار، عالمی بیدار
هزار خفته برآید ز خواب از هویی
۵ازان سپند درین بزم شد بلند آواز
که ساخت خرده جان صرف آتشین رویی
۶ازین چه سود که مویت سفید گردیده است؟
ترا چو نیست غم عاقبت سر مویی
۷حضور معنی بیگانه را غنیمت دان
درین زمانه که قحط است آشنارویی
۸مرا که ملک جهان در نظر نمی آمد
خراب ساخت تماشای طاق ابرویی
۹مراد مردم آزاده شستن دستی است
مرا بس است چو سرو از جهان لب جویی
۱۰نه من ز دل، نه دل از حال من خبر دارد
چو نافه ای که فتد از رمیده آهویی
۱۱شود چو فاخته صائب ز پاس دل آزاد
کسی که داد دل خود به سرو دلجویی
۱۲