ای آن که دل به ابروی پیوسته بستهای
غافل مشو که در ته طاق شکستهای
۱ای زلف یار این قدر از ما کناره چیست؟
ما دلشکستهایم و تو هم دل شکستهای
۲امروز از نگاه تو دل آب میشود
گویا به روی گرم خود از خواب جستهای
۳روی زمین مقام شکر خواب امن نیست
در راه سیل پای به دامن شکستهای
۴گرد سفر ز خویش فشاندند همرهان
تو بیخبر هنوز میان را نبستهای
۵سر میدهی به باد به اندک اشارهای
تا همچو پسته رخنه لب را نبستهای
۶خواهی قدم به پله قارون نهاد زود
کوه تعلقی که تو بر خویش بستهای
۷اینک رسید موسم بیبرگی خزان
از باغ روزگار چه گل دسته بستهای
۸در محفلی که برق تجلی است بیزبان
ماییم چون کلیم و زبان شکستهای
۹در وادیی که خضر در او با عصا رود
ازدسترفتهتر ز عنان گسستهای
۱۰از جبهه غرور، عرق پاک میکنی
گویا طلسم هردو جهان را شکستهای!
۱۱در خاکدان دهر، که زیر و زبر شود!
برخاسته است گرد فنا تا نشستهای
۱۲صائب هزار دام تماشا ز موج هست
زین بحر چون حباب چرا چشم بستهای؟
۱۳