ای آن که دل به دولت بیدار بسته ای
در راه برق، سد خس و خار بسته ای
۱ای بی خبر که تقویت نفس می کنی
غافل مشو که گرگ به پروار بسته ای
۲در پیش هر که غیر خدا بسته ای کمر
زنهار پاره ساز که زنار بسته ای
۳یک سو فکنده ای ز نظر پرده حیا
بر دل هزار پرده زنگار بسته ای
۴سازی روان ز هر مژه صد کاروان اشک
گر وا کنند آنچه تو در بار بسته ای
۵سیلاب حادثات ترا می کند ز جا
دامن اگر به دامن کهسار بسته ای
۶تاج زرست جای تو کوتاه بین و تو
دل بر صدف چو گوهر شهوار بسته ای
۷خواهی به باد داد سر سبز خود چو شمع
زینسان که دل به طره طرار بسته ای
۸جز شکوه حرفی از تو تراوش نمی کند
از شکر یک قلم لب اظهار بسته ای
۹نقد حیات داده ای از دست رایگان
چون سکه دل به درهم و دینار بسته ای
۱۰غیر از سیاه کردن اوراق عمر خویش
صائب دگر چه طرف ز گفتار بسته ای؟
۱۱