ای صید پیشه ای که دل از ما گرفته ای
بر خویشتن ببال که عنقا گرفته ای
۱جز دود تلخ حاصل این مشت خار چیست؟
ای برق خوش عنان که پی ما گرفته ای
۲جای تو در بهشت برین است بی سخن
گر در ضمیر اهل دلی جا گرفته ای
۳گر هست وحشتی به دل از مردمان ترا
در کنج خانه دامن صحرا گرفته ای
۴آیات حق مشاهده از دل نکرده ای
مصحف به کف برای تماشا گرفته ای
۵داری گمان که عشق شکار تو گشته است
سیمرغ را به دام تمنا گرفته ای
۶در هر دراز کردن دستی ز روی صدق
پیمانه ای ز عالم بالا گرفته ای
۷بی انتظار یافته ای خانه در بهشت
اینجا اگر کناره ز دنیا گرفته ای
۸هرگز برون دویده ای از خویش بی خبر؟
دامان یوسفی چو زلیخا گرفته ای
۹صائب چنین که در پی رسم اوفتاده ای
فرداست رنگ مردم دنیا گرفته ای
۱۰