در خاک و خون کشید مرا ترکزادهای
مژگان به نازبالش دل تکیه دادهای
۱بر بادپای وعده خلاقی نشستهای
چون سیل در قلمرو دلها فتادهای
۲چون دزد خال، نقب به دلها رساندهای
چون زلف، بند بر رگ جانها نهادهای
۳چون ابر نوبهار ز روی عرقفشان
چندین هزار خانه به سیلاب دادهای
۴چون آه گرم ریشه به دلها دواندهای
چون برق بیامان به نیستان فتادهای
۵خود را به چشم عرض تجمل ندیدهای
بر روی آبگینه نظر ناگشادهای
۶دلهای بیقرار ز مردم گرفتهای
با خویشتن قرار نکویی ندادهای
۷چون عافیت ز خاطر عاشق رمیدهای
دنبال شوخچشمی خود، سر نهادهای
۸چین در کمند زلف تصرف فکندهای
خنجر به خون بیگنهان آب دادهای
۹نشتر ز غمزه در رگ دلها شکستهای
سیلاب خون ز دیده مردم گشادهای
۱۰در لافگاه دعوی دل، طوق عاجزی
از تیغ کج به گردن شیران نهادهای
۱۱از ترکشش شهاب فلک تیر بیپری
در قبضهاش کمان مه نو کبادهای
۱۲دلهای برقسیر پریشانخرام را
از چین زلف سلسله برپا نهادهای
۱۳در انتظار صحبت پروانهمشربان
چون شمع تا به صبح به یک پا ستادهای
۱۴اوراق شادمانی گلهای باغ را
در پیش چشم بلبل، بر باد دادهای
۱۵غیر از عرق که میکند از روی یار گل
صائب که دید شبنم خورشیدزادهای؟
۱۶