من کیستم، چو پل دل خود آب کرده ای
آغوش باز در ره سیلاب کرده ای
۱در جستجوی ماهی سیمین لباس او
تن را درین محیط چو قلاب کرده ای
۲چون طفل، گوش هوش به افسانه داده ای
در رهگذار سیل فنا خواب کرده ای
۳درگاه خلق را به خدا برگزیده ای
بتخانه را تصور محراب کرده ای
۴چون ابر، دامن از کف دریا کشیده ای
دل در هوای وصل گهر آب کرده ای
۵از صحبت هدف ز هواهای مختلف
قطع نظر چو ناوک پرتاب کرده ای
۶دست از جهان بشوی، چه فارغ نشسته ای؟
صائب ترا که هست دل آب کرده ای
۷