بی پرده رو در آینه ما نکرده ای
خود را چنان که هست تماشا نکرده ای
۱در خلوتی که آینه بیدار بوده است
هرگز ز شرم بند قبا وانکرده ای
۲امروز بند پیرهن خود نبسته ای
چشم که مانده است که بینا نکرده ای؟
۳ریزی ازان چو سرو و صنوبر به خاک راه
کاوقات صرف بردن دلها نکرده ای
۴از جلوه های سرو پریشان خرام خود
یک کف زمین نمانده که احیا نکرده ای
۵یک نقطه نیست در خم پرگار نه فلک
کز حسن دلپذیر سویدا نکرده ای
۶ما آنچه کرده ایم، فدای تو سر به سر
ای سنگدل چه مانده که با ما نکرده ای؟
۷زان شکوه داری از دل غمگین که همچو ما
دریوزه غم از در دلها نکرده ای
۸با زلف دستبازی ازان می کنی که تو
دستی دراز در دل شبها نکرده ای
۹می نازی ای صدف به گهرهای پاک خود
گویا که پیش ابر دهن وا نکرده ای
۱۰زان تنگ عیش چون گهر افتاده ای که تو
عادت به تلخ و شور چو دریا نکرده ای
۱۱در رستخیز رو به قفا حشر می شوی
ای غافلی که پشت به دنیا نکرده ای
۱۲خشک است ازان دهان تو صائب که چون صدف
دریوزه ای ز عالم بالا نکرده ای
۱۳