دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای
چون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای
۱خون خوردنم تراوش ازان کم کند که من
دارم چو لاله ساغر خوناب خورده ای
۲صبح امید من ز تریهای روزگار
در کاهش است چون شکر آب خورده ای
۳آید به چشم بی تو شب و روز عاشقان
یکرنگ چون دو زلف به هم تاب خورده ای
۴حاشا که در لباس شکایت کند ز فقر
زخم هزار نشتر سنجاب خورده ای
۵کی آب می خورد دلش از جام زرنگار؟
در وقت تشنگی به دو دست آب خورده ای
۶از زاهدان خشک چه مرهم طمع کند؟
پیشانی امید به محراب خورده ای
۷انصاف نیست بر در بیگانگی زند؟
خونها ز آشنایی احباب خورده ای
۸بسیار آشنا به نظر جلوه می کنی
ای گل مگر ز دیده من آب خورده ای؟
۹این رنگ لاله گون ز کجا آب می خورد؟
از من نهفته گر نه می ناب خورده ای
۱۰امروز گفتگوی ترا رنگ دیگرست
صائب ز ساغر که می ناب خورده ای؟
۱۱