ای کوه بیستون که چنین سرکشیدهای
بازوی آهنین مرا دور دیدهای!
۱ای دل که در هوای خط و زلف میپری
آخر کدام دانه ازین دام چیدهای؟
۲امروز مستی تو دو بالای باده است
معلوم میشود لب خود را مکیدهای
۳داری خبر ز روی زمین، گرچه از حیا
جز پشت پای خویش مقامی ندیدهای
۴شوخی چنان که تا نظر از هم گشودهام
از دل چو اشک بر سر مژگان دویدهای
۵واقف نهای ز لذت عشق نهان ما
یک گل به ترس و لرز ز گلشن نچیدهای
۶از خون گرم روز جزا سر برآورد
در هر دلی که نشتر مژگان خلیدهای
۷چون داغ، دل به لاله باغ جهان مبند
مرده است این چراغ، نفس تا کشیدهای
۸گوش هزار نغمهسرا بر دهان توست
صائب چه سر به جیب خموشی کشیدهای؟
۹