ای دل چه در قلمرو میخانه مانده ای
حیران می چو دیده پیمانه مانده ای
۱از بهر آشنایی این خونی حیا
از صد هزار معنی بیگانه مانده ای
۲جای تو نیست کنج خرابات بی غمی
آنجا به ذوق گریه مستانه مانده ای
۳وقت است غیرتی کنی و یک جهت شوی
پر در میان کعبه و بتخانه مانده ای
۴جوشی اگر برآوری از دل بسر رسی
چون درد اگر چه در ته پیمانه مانده ای
۵همطالع همایی و از کاهلی چو جغد
بی بال و پر به گوشه ویرانه مانده ای
۶عبرت ز شانه و دل صد چاک او بگیر
در دودمان زلف چه چون شانه مانده ای
۷زنهار دل مبند به طفلان که عنقریب
طفلان رمیده اند و تو دیوانه مانده ای
۸فرداست در نقاب خزان گل خزیده است
در کنج آشیانه غریبانه مانده ای
۹همراه توست رزق به هر جا که می روی
در گوشه قفس چه پی دانه مانده ای؟
۱۰بس نیست سقف چرخ، که در موسمی چنین
در زیر بار سقف ز کاشانه مانده ای؟
۱۱در سنگ لاله، در جگر خاک گل نماند
ای خانمان خراب چه در خانه مانده ای؟
۱۲خود را به نشائه ای برسان، ورنه عنقریب
رفته است نوبهار و تو فرزانه مانده ای
۱۳نعل حرم ز شوق تو صائب در آتش است
غمگین چرا به گوشه بتخانه مانده ای؟
۱۴